عشقه منو باباش

ماجراي سونو گرافي اول

سلامي دوباره ... بهترين روزامو دارم سپري ميكنم به اميد خدا  بابايي خيلي عجله داشت كه مامان جونو عمه جونات زودتر بفهمن تو داري مياي دكترم ٢٣ وقت اولين سونو گرافيو داده بود كه ما با عجله ي بابايي ١٥ خرداد رفتيم سونو  واي خيلي استرسو هيجان داشتم جوجه ي من  نوبتم شد و رفتم داخل ساك حاملگيو نشونم داد و گفت زود اومدي  منم ناراحت شدم تازه جوابه سونو گرافيم نداد گفت برگه بيمت پشتش مهر نداره برو بده دكترت بزنه بعد بيا جوابو بگير ...  حالا منتظرم يكم بگزره تا ببينمت ماماني  زود خودتو به ما نشون بده 😍 ...
18 خرداد 1394

بهترين و قشنگ ترين روز زندگيمون

سلام  رسيديم به بهترين روز... روز سومه خرداد بود چون بي بي چك نداشتمو مهمونم داشتم و نميتونستم باباتو تنها بزارم نرفتم بي بي چك بخرم  به مامان جون گفتم برام بي بي چك بخره بياره كه شب برام اورد مهمون داشتيم ماماني گفت بزارم كه گفتم ميدونم منفيه اخه خيلي كار كرده بودمو شب بيمارستان مونده بودمو كلي كار... صبح ساعت ٦:٤٥ از خواب پريدم ياد بي بي چك افتادم رفتم كه بزارم ولي اميد نداشتم  تا گزاشتم فوري دو خط شد هي چشامو ميماليدم فكر ميكردم توهمه يني من مامان شدم؟؟؟؟ اصلا باورم نميشد دستام ميلرزيد رو ابرا بودم اومدم بيرون  بابات خواب بود بيدار شد گفت چي شده گ...
12 خرداد 1394

روزهاي زندگي

سلام  با نام خدا شروع ميكنم. خدايا شكرت واسه همه چي  از اونجا شروع ميكنم كه 5 سالو نيمه ازدواج كرده بوديم كه تصميم گرفتيم يه فرشته داشته باشيم تا به خونمون رنگ بده  ارديبهشت بود و مامان جون اينام رفتن مسافرت و خاله رويا موند پيشه ما . روز مبعث بود كه ما از خونه مامان جون داشتيم ميومديم  خونمون.بابايي رفت يه چيز بخره كه خبر اومد تصادف كرده خيلي ناراحت بودم ولي خدا رو شكر چيز جدي نبود  خلاصه مامانت هر شب مهمون داري ميكرد به بابايي ميرسيد خيلي ورجه وورجه كرد  ولي بابات خوب شد  و اومد اون روز شيرين .....   ...
12 خرداد 1394