عشقه منو باباش

روزهاي زندگي

1394/3/12 10:07
نویسنده : رعنا
126 بازدید
اشتراک گذاری

سلام 

با نام خدا شروع ميكنم. خدايا شكرت واسه همه چي محبت

از اونجا شروع ميكنم كه 5 سالو نيمه ازدواج كرده بوديم كه تصميم گرفتيم يه فرشته داشته باشيم تا به خونمون رنگ بده آرام

ارديبهشت بود و مامان جون اينام رفتن مسافرت و خاله رويا موند پيشه ما . روز مبعث بود كه ما از خونه مامان جون داشتيم ميومديم 

خونمون.بابايي رفت يه چيز بخره كه خبر اومد تصادف كرده خيلي ناراحت بودم ولي خدا رو شكر چيز جدي نبود 

خلاصه مامانت هر شب مهمون داري ميكرد به بابايي ميرسيد خيلي ورجه وورجه كرد  ولي بابات خوب شد آرام

و اومد اون روز شيرين .....

 

پسندها (2)

نظرات (0)