بهترين و قشنگ ترين روز زندگيمون
سلام
رسيديم به بهترين روز...
روز سومه خرداد بود چون بي بي چك نداشتمو مهمونم داشتم و نميتونستم باباتو تنها بزارم نرفتم بي بي چك بخرم
به مامان جون گفتم برام بي بي چك بخره بياره كه شب برام اورد مهمون داشتيم ماماني گفت بزارم كه گفتم ميدونم منفيه
اخه خيلي كار كرده بودمو شب بيمارستان مونده بودمو كلي كار...
صبح ساعت ٦:٤٥ از خواب پريدم ياد بي بي چك افتادم رفتم كه بزارم ولي اميد نداشتم
تا گزاشتم فوري دو خط شد
هي چشامو ميماليدم فكر ميكردم توهمه
يني من مامان شدم؟؟؟؟
اصلا باورم نميشد دستام ميلرزيد رو ابرا بودم اومدم بيرون
بابات خواب بود بيدار شد گفت چي شده گفتم مريض شدم
ميخوام برم دكتر
يكم صبر كردم شد ساعت ٨ راه افتادم سمته ازمايشگاه تا مطمعن نميشدم بهش نميگفتم رسيدم
صدام كردن رفتم نمونه دادم كه سرنگ كه زد خون بگيره انقد درد داشت كه صدام در اومد
اخه مامانت بد رگه خلاصه از رو دستم گرفتن
و گفتن ساعت ٣ بيا جوابو بگير منم نميتونستم تر اونموقع باباتو
تنها بزارم رفتم خونه مامان جون برگرو دادم بهشبماند كه خيلي خوشحال شدن هم مامان جون
هم خاله رويا پا شدم اومدم خونه بابات گفت چيشد؟ گفتم هيچي دكتر نبودش
😁 ديدم وقت نميگزره خوابيدم ساعت يك بود عمه فريدت اومد خونمون سر باباتو بشوره
خلاصه عمت رفتو هي استرسي بودم .
ساعت ٣ زنگ زدم به ماماني گفت نگرفتم يكم گزشت و ماماني زنگ زد گفت مثبته 
اين يني كنجد دارم 😍 ديگه نوبت خبر دادن به بابايي رسيده بود😘
يه كفش كه خيلي وقت بود از شمال خريده بودم برات و با بي بي چك و يه نامه از طرفت رو كادو كردم
دادم بابات اول نگاه كرد
بعد شوكه شد 😳😳😳😳
يهو داد زد من بابا شدم؟؟؟؟؟😳😳😃😃😍😍
گفتم اره هي بلند ميگفت خدايا شكرت 😍
انقده احساساتي شد و بوسمون كرد😍😍😘😘😇
تا شب همش ميخنديد منم خوشحال بودم 😘😘😘😍
ماماني منو بابات عاشقتيم خدارو شكر كه تو اومدي تو زندگيمون 😍
اون روز بهترين روز ما بود
خدايا شكرت

بهترين و قشنگ ترين روز زندگيمون 

