خبر دادن به مامان جون اقا جون
يوهوووو...
امروز ١٧ خرداد هستش ما تصميم گرفتيم شب به مامان جون
و اقا جونت بگيم😊
ساعت ٨ شب بود بابايي زنگ زد به مامان جونت گفت ميايم اونجا
كارت دارم . كه گفت شام بياين
ما هم بدو بدو اماده شديم و رفتيم شيريني فروشي
وقتي خريديمو راه افتاديم به مامان جون روحيت گفتم زنگ
بزن اخه اون قرار بود اول بگه
زنگ زده بود مامان جون سر نماز بود 😊
ما هم تو ماشين پايين منتظر بوديم تا ماماني بگه
خلاصه زنگ زده بودو گفته بود
ما هم رفتيم بالا
واي مامان جون خيلي خيلي خوشحال بود
اقا جونم خوشحال بود تبريك گفت بهمون
مامان جون منو بابايي رو بوس كرد همش ميخنديد
خيلي شب خوبي بود 😍
بعد اومديم خونه عمه فريدت بيرون بود
تا شنيديم اومد بابايي صداش كرد گفت بيا بالا كارت دارم
بيچاره ترسيده بود😃😃😃
بعد گفتم داري عمه ميشي
فريده: دروغغغغ😳
نههههههههههه
راست ميگين؟
گفتيم ارههههه
بيچاره كلي گريه كردو هر دومونو بغل كردو خوشحال شد
اونروز خيلي قشنگ بود ...
😘😘😘

خبر دادن به مامان جون اقا جون 
