زايمان و ديدار دخترم ليانا...
سلام توت فرنگيه مامان 🍓🍓🍓
ليانا عزيزه مامان منو بابايي عاشقتيم اينو هميشه يادت نگهدار❤️❤️❤️
خب امروز ١٣٩٤/١٠/٢٨ روز متولد شدنه توعه ليانا💝❤️😍
از اول شروع ميكنم
صبح ساعت ٨ بيدار شدم بماند كه شبو خوب نخوابيدم
بابا حميد رو بيدار كردم و اماده شديم زنگ زديم به مامان روحي و مامان رفيعه
تا اماده باشن بريم دنبالشون🙂
ساكمو برداشتم و با بابا حميد رضات عكس انداختم
بابايي هم منو از زير قران رد كرد و پشتمون اب ريختو صدقه گزاشت كنار🙏☺️☺️☺️
بعد رفتيم دنبال مامان روحي و رفتيم بالا و با بابا رضا روبوسيدكردمو اونم از
زير قران ردمون كرد😌خيلي بغض كرده بودم ولي بزور خودمو كنترل كردم🙄🙄
بعد رفتيم دنبال مامان رفيعه و راهي بيمارستان شديم
🏨🏨🏨
ساعت ٩ و نيم رسيديم بيمارستان پيامبران🏨
رفتيم تو و بابايي رفت تشكيل پرونده دادو اماده شديم
و رفتيم طبقه سوم اونجا كلي مهرو انضا و اثر انگشت از منو بابايي گرفتن🙄
اضطراب داشتم و تو صورت دو تا مامان جونا و خاله جون هم كه نگاه كردم
حاله اونام بهتر از من نبود😞😞😞بعد منو بردن و سرم وصل كردنو سونو و لباس مخصوص اتاق عمل تنم كردن😢😢
خيلي ترسيده بودم گشنگي و تشنگي هم از يه طرف توام همش تو دلم بيقرار بودي 😞❤️
بعد با ويلچر منو بابايي و پرستارا بردن اتاق عمل
مامان رفيعه خم شد و بوسم كرد بعد مامان روحي بوسم كرد يهو بغضم تركيد😭
من داشتم ميرفتم كه مادر شم ولي واقعا ترسيده بودم
بابا حميدت هم همش باهام حرف ميزدو منو هول ميداد تا جلو در اتاق عمل🙄🙄😌
اونم نگران بود ولي ميگفت برو دو نفره برگرد بعد اينكه بوسم كرد منو بردن اتاق عمل😫😫😫
تا وارد شدم يه خانوم و يه اقايي رو ديدم كه با خنده و يه حسه خوب اومدن پيشمو كلي با من حرف زدن
و از اصالتم پرسيدن كه گفتم تبريزيم
گفت پس همشهري هستيم
شروع كرديراي دخترم شعر خوند 😍
دكتر بيهوشي همون اقا منو بلند كرد و گفت
ميخوام بي حست كنم بعد اينكه سوزنو زد گفت سريع بخواب😟😟
من اصلا دردي نفهميدم 😌
بعد يهو حس كردم پاهام گرم شد گفت تكون بده ولي من نتونستم
بعداون خانوم كه قرار بود از پرويه زايمانم فيلمبرداري كنه اومد و ازم اسم دخترمو
تاريخ امروز و پرسيد و فيلم گرفت و گفت يه جمله به دخترت بگو كه گفتم ليانا مامان خيلي دوست دارم😘😘😍
بعد دكترم اومد و بعد احوالپرسي رفت كا شروع كنه 😚
دكتر بيخوشي هم بالا سرم وايساده بود
بعد اينكه يه پرده جلوم كشيدن
دكتر بيهوشي گفت ٥ ديقه ديگت عملو شروع ميكنيم
منم خيلي استرس داشتم هي سوره ولعصر رو ميخوندم 🙏🙏🙏
اخه همه دعاها از ذهنم رفته بود بعد دكتر بيهوشي برام اكسيژن گذاشت تا راحت نفس بكشم
منم تند تند براي هر كي كه التماس دعا كرده بود دعا ميكردم اين لحظه هاي نابو هر كي ارزوشو داره تجربه كنه🙏🙏🙏
يهو صداي گريه دخترم رو شنيدم👼🏼😭
خدايا شكرت🙏❤️
داشتم همينجوري اشك ميريختمو دخترمو ميديدم كه پرستار اورد گزاشت بغل صورتم
لپش و چسبوند به صورتم😍😍😍
ميتونم به جرات بگم رو ابرا بودم الهي شكر
كلي بوسش كردمو قربون صدقش رفتم و فيلمبردار فيلم ميگرفت
نرمترين و گرمترين چيز تو عمرم اين بود كه دخترمو چسبوندن تو صورتم
😍💝🙏😚
بوسش كردمو پرستار دخترمو برد 🙂
من منتظر بودم تازه ٥ ديقه ديگه عمل شروع شه ولي گولم زده بودن😂😍
دخترم روز ٢٨ دي ساعت يك ربع به دوازده ظهر بدنيا اومدي😍❤️
بعد اينكه عمل تموم شد يه حس سبكي و خوابالودگي داشتم
دكتر اومد بالا سرمو تبريك گفتو گفت ماشالله يه دختر سالم بدنيا اوردي❤️😍🙏
با وزن ٣٤٥٠ گرم و قد ٤٩ 🙂🙂🙂😚
بعد منو بردن ريكاوري و اونجا كمي معطل شدم تا اتاقم خالي شه
اخه اتاق vip گرفته بودم
دلم ميخواست بدونم بابات واكنشش چي بوده براي بار اول كه تو رو دادن بغلش ❤️😍
كه خدارو شكر فيلمبردار اون صحنه ها رو هم فيلمبرداري كرده بود😇😇😇
بعد بابا حميد رو صدا كردن تا بياد ببينتمون كلي جفتمونو بوس كرد و ازم تشكر كرد كه يه فرشته بهش دادم😍❤️
بعد منو بردن اتاقم ساعت ٣ و نيم بود و كم كم يه درداي كوچيك داشت ميومد
مامان روحي و مامان رفيعه و خاله رويا اومدنو كلي تبريكو بوس 😍😍بعد تو رو اوردن واي خدا از قيافت بگم كه
گوله نمك بودي تپلي و سفيد مثه توت فرنگي🍓🍓😍تو ريكاوري دو بار شير بهت دادم ولي تو از اون ده تا نوزاد تنها نوزادي بودي كه گريه ميكرد😍❤️😂
همه پرستارا تپل صدات ميكردن
مامان جونا انقد قربون صدقت رفتنو بوست كردن كه حد نداره
بابا حميدتم با لذت بوست ميكرد و قربون صدقت ميرفت
خيلي خوشحال بود 😍😐
ساعت ملاقات عمه جوناو عمو جونتو زنمو و بابا رضا و عمه هاي ماماني و
زنموي من اومدن ملاقات كه دستشون درد نكنه❤️❤️❤️
همه كلي تبريك گفتن
بابا رضات كه داشت كيف ميكرد😊
كلي عكس انداختيم هممون 😍
همه تو رو ديده بودن و نميتونستن دل بكنن
بابا حميد رضا هم براي تشكر يه گلو گلدونه شيك و يه سرويس طلا
هم برام كادو اورده بود❤️❤️❤️
بعد اينكه همه رفتن منو مامان روحي مونديم
پرستارا و بيمارستان و رسيدگي عالي بود
ميومدن در ميزدن و تند تند رسيدگي ميكردن
دردام يكم زياد شده بود
از يه طرفم از گشنگي گريه ميكردي كه بابا حميد زنگ زدم شير خشك
بخره بياره برات اونو خوردي و خوابيدي
اروم بودم خوشبخت بودم اونروز بهترين روز عمرم بود دخترم بغلم خوابيده بود
و من داشتم از خدا بابت اين فرشته تشكر ميكردم 😊❤️
شب شد و خوابيديم كه نصفه شب من حالم بد شد ولي با رسيدگي دكترم و پرستارا بهتر شدم😟
و اما ادامه....

زايمان و ديدار دخترم ليانا...
