دو روزه اخر پايان انتظار ٩ ماهه
سلام توت فرنگيه مامان🍓🍓🍓
دختر نازم اينترنت نداشتم به وبت سر بزنم ولي لحظه لحظه ي اون
روزاي اخر الان تو ذهنمه ☺️دختر قشنگم ليانا...
روز ٢٦ دي بايد به دكتر زنگ ميزدم و ميگفتم كه صبح ميام
براي عمل ولي نميدونم چرا دلم نميومد يا اينكه استرس داشتم🙈
واسه اين روزاي بارداري دل تنگ ميشدم خودم ميدونستم❤️❤️❤️
ولي از يه طرف گل روي ماه فرشتمو ميديدم 👼🏼بابايي به همه گفته بود ٢٧ دخترم بدنيا مياد😶
ولي من زنگ زدم به دكتر و گفتم ميشه ٢٨ دي بيام؟ اخه شب ولادت امام حسن عسگري بود🙃🙃🙃
خلاصه خانوم دكتر گفت هر جور راحتي ٢٨ دي صبح ساعت ده اينجا باش😊منم به بابايي گفتمو
گفت چرا عقب انداختي اخه عجله داشت ببينتت❤️😍
اونروز با بابايي دو تايي كلي وقت گذرونديم ميدونستيم اين دو روز اخرين روزاي تنهاييمونه☺️☺️☺️
فردا صبح طبق معمول بيدار شدم و بابايي منو برد خونه مامان روحي عصر با مامان روحي
و خاله رويا رفتيم خريد و يه نيم سته توت فرنگي برات خريدن بابا رضا و مامان روحي🍓🍓🍓😍😘
خاله رويا و خاله فاطمه هم گل خوشگل خريدن برات💝❤️
بعد بابا حميد اومد دنبالمونو كلي گشتيمو خورده خريدامونو كرديم😋😋
دكتر گفته بود ٨ شب سوپ بخور تا ١٢ شب مايعات بعد تا صبح ناشتا باش😶
باباحميد رضا هم برام سوپ خريد بيرون خوردم 🙂
بعد از اينكه كارامون تموم شد اومديم خونه و كلي با بابايي عكس انداختيم
از لحظه هاي اخر بارداريم😍ميدونم دلم ميخواد تنگ اين روزا بشه واسه همون كلي
تو اتاقت عكس گرفتم ❤️😍
اون شب منو بابايي يه حس عجيبي داشتيم هم خوشحال بوديم هم مضطرب 😌😌😌
بابا حميد هي ميگفت فردا ني ني مونو ميبينيم استرس نداشته باش
ولي چه كنم دسته خودم نبود 😶اخرين شب دو نفره بودنمون بود 😊
خلاصه با استرس خوابيديم
اينم بگم كه توي وروجك شكمه منو كرده بودي كيسه بوكس😂🍓❤️
انگار توام حس كرده بودي ميخواي بياي بغلمون😊
وزن ماماني ٧٨ كيلو شد 😶
و اما روز زايمان و ديدار دخترم ...🍓😍❤️

دو روزه اخر پايان انتظار ٩ ماهه
