عشقه منو باباش

دو روزه اخر پايان انتظار ٩ ماهه

1394/11/10 2:25
نویسنده : رعنا
195 بازدید
اشتراک گذاری

 

سلام توت فرنگيه مامان🍓🍓🍓

دختر نازم اينترنت نداشتم به وبت سر بزنم ولي لحظه لحظه ي اون 

روزاي اخر الان تو ذهنمه ☺️دختر قشنگم ليانا...

روز ٢٦ دي بايد به دكتر زنگ ميزدم و ميگفتم كه صبح ميام 

براي عمل ولي نميدونم چرا دلم نميومد يا اينكه استرس داشتم🙈

واسه اين روزاي بارداري دل تنگ ميشدم خودم ميدونستم❤️❤️❤️

ولي از يه طرف گل روي ماه فرشتمو ميديدم 👼🏼بابايي به همه گفته بود ٢٧ دخترم بدنيا مياد😶

ولي من زنگ زدم به دكتر و گفتم ميشه ٢٨ دي بيام؟ اخه شب ولادت امام حسن عسگري بود🙃🙃🙃

خلاصه خانوم دكتر گفت هر جور راحتي ٢٨ دي صبح ساعت ده اينجا باش😊منم به بابايي گفتمو 

گفت چرا عقب انداختي اخه عجله داشت ببينتت❤️😍

اونروز با بابايي دو تايي كلي وقت گذرونديم ميدونستيم اين دو روز اخرين روزاي تنهاييمونه☺️☺️☺️

فردا صبح طبق معمول بيدار شدم و بابايي منو برد خونه مامان روحي عصر با مامان روحي

و خاله رويا رفتيم خريد و يه نيم سته توت فرنگي برات خريدن بابا رضا و مامان روحي🍓🍓🍓😍😘

خاله رويا و خاله فاطمه هم گل خوشگل خريدن برات💝❤️

بعد بابا حميد اومد دنبالمونو كلي گشتيمو خورده خريدامونو كرديم😋😋

دكتر گفته بود ٨ شب سوپ بخور تا ١٢ شب مايعات بعد تا صبح ناشتا باش😶

باباحميد رضا هم برام سوپ خريد بيرون خوردم 🙂

بعد از اينكه كارامون تموم شد اومديم خونه و كلي با بابايي عكس انداختيم

از لحظه هاي اخر بارداريم😍ميدونم دلم ميخواد تنگ اين روزا بشه واسه همون كلي

تو اتاقت عكس گرفتم ❤️😍

اون شب منو بابايي يه حس عجيبي داشتيم هم خوشحال بوديم هم مضطرب 😌😌😌

بابا حميد هي ميگفت فردا ني ني مونو ميبينيم استرس نداشته باش

ولي چه كنم دسته خودم نبود 😶اخرين شب دو نفره بودنمون بود 😊

خلاصه با استرس خوابيديم 

اينم بگم كه توي وروجك شكمه منو كرده بودي كيسه بوكس😂🍓❤️

انگار توام حس كرده بودي ميخواي بياي بغلمون😊

وزن ماماني ٧٨ كيلو شد 😶

و اما روز زايمان و ديدار دخترم ...🍓😍❤️

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)