روزهاي زندگي ...
سلام ماماني 
عزيز مامان قشنگه مامان 
وقت نميكردم به وبلاگت سر بزنم الان يهو يادم افتاد اومدم سر وقتش
مامان قربونت بره كه ماشالله روز به روز داري منو قلمبه تر ميكني
عيب نداره من دارم كيف ميكنم چون ميفهمم داري بزرگ ميشي 
٢٤ شهريور منو تو و بابايي و مامان روحيو خاله ها براي يه هفته رفتيم قره چمن
بابا رضات نيومد اينسري كار داشت
خيلي خوش گزشت دو بار بابايي بردمون تبريز رفتيم لاله پارك برات
يه بيكينيه صورتي خريد مامان روحي با چند دست لباس خيلي نازن
اينارو بپوشي ماهتر ميشي قشنگم
كلي جاهارو رفتيم گشتيم خيلي مسافرت خوبي بود
از وقتي كه من فهميدم تو تو دل ماماني كلي عروسي رفتيم با هم
روزامون خيلي قشنگ ميگزره منتظره اومدنتيم دخترم
بابايي خيلي عاشقته تو هنوز نيومدي انقد قربون صدقت ميره
دنيا بياي فكر كنم قورتت بده خوشمزه ي مامان
كم كم داريم با مامان روحيو بابا رضات سيسمونيتو اماده ميكنيم دستشون درد نكنه
انقد هممون منتظر توعه وروجكيم و ذوق ميكنيما خدا ميدونه
روزاي زندگيه هممونو نيومده شيرين كردي
خدارو شكر ميكنم همچين نازدونه اي رو به من داده
امروز يك مهره كه دارم اينارو برات مينويسم
خاله فاطمه امروز اولين روز مدرسش بود
انشالله مدرسه رفتنه تو رو ببينم دخمله نازم
اينم خلاصه اي از اين روزامون
عاشقتم عشق مامانو باباش

روزهاي زندگي ... 
