جشن سيسمونيه لياناي مامان
سلام لياناي مامان 
مامان قربونت بره دخترم ، امروز ٣٥ هفته و شيش روزته
ديگه كم مونده بپري بغلمون اينروزا سرم گرم جشن سيسمونيت بود
روز سه شنبه يكم دي سيسمونيتو جشن گرفتيم .
از اونجايي بگم كه شبش يلدا بودو ما همگي خونه مامان جون بوديم 
كه از قضا تولد عمه فرزانه بود شب خيلي خوبي بود كلي عكس انداختيمو
كلي خوش گذشت 
صبحش مامان جونت زود اومد خونه عمه فريده و عمه هاتم اومدن كه كارا رو انجام بديم مامان روحي هم ديشب سالاد الويه درست كرده بود خلاصه ناهارو خورديمو اماده شديم
ساعت يك مهمونا يكي يكي اومدن
بساط پزيرايي رو شروع كرديمو بعدش لباساي نازتو نشون داديم دسته هر دو مامان جونات و بابا جونات درد نكنه
حسابي سنگ تموم گزاشتن بعد از اينكه پزيراييمونو كرديمو عصرونه الويه خورديم نوبت رسيد به يكم شادي
كلي با اون شكم قلمبه با عمه هات و خاله هات رقصيدم
خيلي روز خوبي بود كلي خوش گزشت و همه هم از وسايلاي تو خوششون اومده بود
اينروزا خيلي ماماني سنگين شده روزا داره همينجوري ميگذره به اميد خدا سه هفته ديگه تو بغلموني 
انقد شيطون بلايي كه پاهاتو فشار ميدي به دنده هام
فكر كنم جات تنگه

فردا ميخوام برم سونو گرافي اين اخرين باره كه ميخوام تو رو تو دلم ببينم
بابايي خيلي منتظرته همش باهاات حرف ميزنه دخترم كي مياي؟
توام معلومه بابايي هستي چون تا دستشو ميزاره رو شكمم بهش واكنش نشون ميدي و تكون ميخوري
ساك بيمارستانمونم بستم و اماده گزاشتم ولي اميدوارم به وقتش بياي ماماني
خيلي روزاي خوبي رو ميگزرونيم منو بابات چون بهونه زندگيمون كم كم داره مياد
گله مامان خيلي دوست داريم
انشالله با سلامتي بياي پيشمون
وزن ماماني در ٣٦ هفته ٧٥ كيلوعه

جشن سيسمونيه لياناي مامان 
