ازمايش ديابت بارداري...
سلام سلام صد تا سلام به دردونه ي خوشگلم😍😊
امشب خيلي خسته ام ولي يهو يادم افتاد بيام وبلاگت 😎
امروز ١٠ آبان جوجه ي من ٢٧ هفته و چهار روزته 😍
صبح رفتم ازمايشگاه با بابايي اخه بايد ازمايش ديابت بارداري ميدادم😉
از ديشب ساعت ٩ هيچي نخوردم تا دوازده ساعت ناشتا باشم 😞
صبح ساعت ٩ و نيم بود رسيديم ازمايشگاه نشستم تا نوبتم شد و رفتم براي نمونه گيري
ديگه هر سري نميگم كه سر اين خون گرفتن از من چه مكافاتي دارم 😢
خلاصه بعد خون دادن يه بسته پودر بهم دادن و يه ليوان گفتن اينو با اب حل كن بخور
منم خيلي گشنم بود
واي يعني وقتي اونو خوردم كم مونده بود حالم بد شه انقد كه شيرين بود😷😷😷😏
گفتن بشين يه ساعت ديگه باز بيا ازت خون بگيرم 😶
اين يه ساعتو نشستيم با بابايي گپ زديم
دوباره وقتم شد و رفتم باز خون دادم 😔😔😔
يه دونه هم ازمايش ادرار بود كه بابايي گفت بيا بريم جيگركي
اينهمه خون گرفتن ازت بخور بعد بر ميگرديم 😉😉😉
رفتيم جيگركي با بابايي يه عالمه جيگرو دل و قلوه و خوئك خورديم😝😝😝به به
بابايي لقمه ميگرفت ميداد دستم ميگفت مامانشو دخترم بخورين😍😍😍
انقد چسبيداااا😊
دسته بابا حميد درد نكنه😍
بعد رفتمو اون نمونه رو هم دادم زنگ زدم مامان روحي گفت وايسا بيام بريم خريد
خلاصه بابا حميدت رفتو منم با مامان روحي راهيه خريد شديم واسه تو😍😍
امروز هوا خيلي سرد بود سرد به معناي يخبندان😀
همش فكرم پيشت بود نكنه تو سردت بشه😶😶😶
امروزم كلي خريد كرديم برات انقد گشتيم با ماماني كه ديگه نميتونستم راه برم😭
ديگه تصميم گرفتيم برگرديم اخه هم خسته شديم هم هوا هيلي سرد بود و بارون شديد ميباريد
💧💧💧💧
الان كه دارم برات مينويسم ساعت ١٢ شب شده و هم چنان بارون شديد داره ميباره
امروز روز پر مشغله اي بود برام
اميدوارم جواب ازمايشم خوب باشه فندقم😇
روز و شبمون شدي تو
تو خوب باشي اينهمه سختي برام مثل قند شيرينه 😍😍😍
دوست دارم ماماني برم كم كم بخوابم بابا حميدتم بخوابه 😎
فلني مامان دوني😍😍😍😍😍
اينم از امروزمون....

ازمايش ديابت بارداري... 
