عشقه منو باباش

ازمايش ديابت بارداري...

1394/8/11 0:08
نویسنده : رعنا
179 بازدید
اشتراک گذاری

سلام سلام صد تا سلام به دردونه ي خوشگلم😍😊

امشب خيلي خسته ام ولي يهو يادم افتاد بيام وبلاگت 😎

امروز ١٠ آبان جوجه ي من ٢٧ هفته و چهار روزته 😍

صبح رفتم ازمايشگاه با بابايي اخه بايد ازمايش ديابت بارداري ميدادم😉

از ديشب ساعت ٩ هيچي نخوردم تا دوازده ساعت ناشتا باشم 😞

صبح ساعت ٩ و نيم بود رسيديم ازمايشگاه نشستم تا نوبتم شد و رفتم براي نمونه گيري

ديگه هر سري نميگم كه سر اين خون گرفتن از من چه مكافاتي دارم 😢

خلاصه بعد خون دادن يه بسته پودر بهم دادن و يه ليوان گفتن اينو با اب حل كن بخور

منم خيلي گشنم بود 

واي يعني وقتي اونو خوردم كم مونده بود حالم بد شه انقد كه شيرين بود😷😷😷😏

گفتن بشين يه ساعت ديگه باز بيا ازت خون بگيرم 😶

اين يه ساعتو نشستيم با بابايي گپ زديم 

دوباره وقتم شد و رفتم باز خون دادم 😔😔😔

يه دونه هم ازمايش ادرار بود كه بابايي گفت بيا بريم جيگركي 

اينهمه خون گرفتن ازت بخور بعد بر ميگرديم 😉😉😉

رفتيم جيگركي با بابايي يه عالمه جيگرو دل و قلوه و خوئك خورديم😝😝😝به به

بابايي لقمه ميگرفت ميداد دستم ميگفت مامانشو دخترم بخورين😍😍😍

انقد چسبيداااا😊

دسته بابا حميد درد نكنه😍

بعد رفتمو اون نمونه رو هم دادم زنگ زدم مامان روحي گفت وايسا بيام بريم خريد

خلاصه بابا حميدت رفتو منم با مامان روحي راهيه خريد شديم واسه تو😍😍

امروز هوا خيلي سرد بود سرد به معناي يخبندان😀

همش فكرم پيشت بود نكنه تو سردت بشه😶😶😶

امروزم كلي خريد كرديم برات انقد گشتيم با ماماني كه ديگه نميتونستم راه برم😭

ديگه تصميم گرفتيم برگرديم اخه هم خسته شديم هم هوا هيلي سرد بود و بارون شديد ميباريد

💧💧💧💧

الان كه دارم برات مينويسم ساعت ١٢ شب شده و هم چنان بارون شديد داره ميباره 

امروز روز پر مشغله اي بود برام

اميدوارم جواب ازمايشم خوب باشه فندقم😇

روز و شبمون شدي تو 

تو خوب باشي اينهمه سختي برام مثل قند شيرينه 😍😍😍

دوست دارم ماماني برم كم كم بخوابم بابا حميدتم بخوابه 😎

فلني مامان دوني😍😍😍😍😍

اينم از امروزمون....

پسندها (1)

نظرات (0)